تبليغاتX
چلچراغ

چلچراغ

بر تو دشت روشن ستاره ها/بر تو ای نگاه آشنا سلام/ای که در دلم چو گل شکفته ی/باغ غنچه های با صفا سلا م

تاریخچه ای از جنس چهار شنبه سوری

یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود….

مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد که مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد و “سور” در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای “جشن”،”مهمانی“و “سرخ” آمده است.

جشن سور از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشا خارجی ندارد. آتش از عناصر چهارگانه است و تنها عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته های بسیار کهن تاکنون این آداب مرسوم بوده است.

با امید به چهارشنبه سوری زیبا، فرهنگ ساز و بدور از هر گونه خطر احتمالی

و با آرزوی عیدی سرشار از سرور، همراه با جشنی پر از نشاط و شادمانی

درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری

تاریخچه کامل و دقیق و آداب و رسوم در دیگر شهر های کشور :

 

مراسم چهارشنبه سوری

درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری
درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری

. . .

آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب که کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند.

ظهور آتش بازی :

آتش بازی در شب چهار شنبه سوری در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله ی فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. در ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد پس از آن مردم هم در این سرگرمی سهیم شدند و دستور نمایش آن در میدان توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد.

. . .

درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری
درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری

. . .

بوته افروزی :

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت “گله” کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی را به هستی خود ببخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند :

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود “زردی من از تو ، سرخی تو از من “

در هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند کوزه شکنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.

مراسم کوزه شکنی :

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: “درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه” و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

فال گوش نشینی :

در شب چهار شنبه سوری فال گوش ایستادن و گوش کردن به حرف های رهگذران یک رسم است که سرنوشت ما در این شب تشکیل می شود البته می توانیم بگوییم که این یک اعتقاد است زیرا فال گوش َایستادن کار خوبی نیست. زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

قاشق زنی :

از کارهای شب چهار شنبه سوری قاشق زنی بود که زنان و مردان این کار را انجام می دادند. زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری :

خانواده هایی که بیمار در خانه داشتند یا اینکه حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال “آش ابودردا” یا “آش بیمار” می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری :

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام “آجیل چهارشنبه سوری” از یک دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

ریشه ی فرهنگی چهارشنبه سوری :

بطور کلی فرهنگ مردم را باید در درون زندگی مردم و از لابلای باورهای مردم جستجو کرد، از آنجا که چهارشنبه سوری از آئین های دیرینه ی ایرانیان است جدای اینکه امروزه آنچه درشهرهای بزرگ ایران، به خصوص تهران در این شب انجام می گیرد بیشتر به جنگ و نزاع شبیه است تا سور و شادی! ولی میتوان با بازگشت به زمانی حدود بیست و چند سال پیش، دریافت که شب چهارشنبه ی آخر سال مراسم متنوعی داشت که در استانهای مختلف ایران مراسمی با اشکال گوناگون و با سبک های سنتی صورت می پذیرفت که اکنون نیز برخی از آن رسوم در بعضی از استانهای ایران برگزار می شود که در اینجا به برخی از آنها اشاره می شود :

:: استان آذربایجان شرقی

تبریزی ها در شب چهارشنبه سوری به روی هم آب یا گلاب می پاشند و معتقدند آب پاشیدن، زندگی را با سعادت قرین می کند. از دیگر رسوم ضروری این شب، فرستادن خُنچه از منزل داماد به منزل عروس است. در این خنچه معمولاً میوه، شیرینی، گلدانهای پرگل، ماهی و خلعت (پارچه) برای خانواده ی عروس و خود عروس گذارده می شود. دختران دم بخت تبریزی هنگام پریدن از روی آتش می خوانند:
“بختم آچیل چهارشنبه” یعنی: چهارشنبه! بختم را بازکن.

:: استان آذربایجان غربی

خانواده های ارومیّه ای در این شب به خانه ی مسن ترین فرد فامیل می روند و به خوردن آجیل سرگرم می شوند. آجیل حتماً باید از هفت نوع خوراکی تهیه شود. این هفت نوع خوراکی می تواند از بین خوراکیهای زیر باشد:
انجیر، کشمش، مویز، خرما، توت خشک، فندق، بادام، گردو، سنجد، نخودچی، آب نبات، تخمه بدون نمک، باسلق، برنجک (برنج بوداده) برگه هلو، برگه زردآلو و گندم برشته. کسی که مرادی و حاجتی دارد، باید تقسیم آجیل را به عهده بگیرد تا مرادش برآورده شود.

:: استان اردبیل

در مغان، مردم پیش از طلوع آفتاب روز چهارشنبه، دسته جمعی به کنار رودخانه می  روند، آتشی بر می افروزند و جوانان در آنجا به سوارکاری می پردازند و هنگام بازگشت، زنان ظرف هایشان را از آب رودخانه پر می کنند و به خانه می آورند و آب آن را به دور و برخانه می پاشند که با این کار، سال جدید، سالی سرشار از روشنی و زلالی و پاکی خواهد بود.

:: استان بوشهر

بوشهری ها پس از آتش افروزی در خانه هایشان و پریدن از روی آن، با قایق از روی آب می گذرند و معتقدند با این کار نحسی این شب از بین می رود. در ضمن کوزه ی نویی را که تا آن زمان استفاده نکرده اند، به دیوار می زنند تا شکسته شود تا بلا و بدبختی، مثل کوزه شکسته شود.

:: استان خراسان
در خراسان مراسم کوزه شکستن به این طریق است که درون کوزه های کهنه مقدار نمک که علامت شور بختی است و مقداری ذغال که علامت سیاه بختی است و یک سکه کم ارزش پول می ریزند و تمام افراد خانواده آن را به دور سر می چرخانند و آخرین نفر کوزه را از پشت بام به کوچه پرت می کند و می گوید:
“درد و بلام توکوزه راه بیفته بره تو کوچه”
در بعضی از نقاط خراسان در این شب به جای آش، چهار نوع پلو می پزند. این پلوها عبارتند از: رشته پلو، عدس پلو، زرشک پلو و ماش پلو که معمولاً به فقرا، نزدیکان و همسایگان می دهند. در آجیل خراسانی ها مطلقاً نمک وجود ندارد، چون نمک را علامت شوربختی می دانند.

:: استان خوزستان

در اهواز، پس از پریدن از روی آتش، مراسم قاشق زنی انجام می گیرد که خانواده ها، خوراکی یا آجیل شور و شیرین در ظرف قاشقزنان می ریزند.

:: استان سیستان و بلوچستان

در سیستان مردم گونی، پتو و نمد کهنه را به صورت گلوله در می آورند و آن را در غروب آخرین چهارشنبه سال، آتش می زنند و معتقدند که نحوست این شب با این عمل از بین می رود.

:: استان فارس

در شیراز برای گشودن بخت دختران در شب چهارشنبه سوری به سعدیه می روند و از آب استخر سعدیه بر سر وروی دختران می  ریزند. زنان نیز با ریختن این آب به روی خود، معتقدند که مهرشان در دل شوهر بیشتر می شود. در این شب زنان برای برآورده شدن حاجاتشان زیر منبر مسجد جامع شهر دعا می خوانند و پس از دعا خواندن، حلوا و آش می پزند.

:: استان کردستان

مردم کردستان مخصوصاًروستائیان، دسته جمعی به صحرا و کنار چشمه سارها می روند و پس از مدتی که به شادی و پایکوبی و کشتی گرفتن گذراندند، هنگام مراجعت به خانه، هرکسی مقداری سنگریزه جمع می کند و بدون آنکه به پشت سرخود نگاه کند، سنگریزه را از روی شانه به عقب پرتاب می کند و بدین ترتیب بلا و آفت را از خود دور می سازد.
از دیگر مراسم این شب، شال اندازی است که عده ای از جوانان بالای پشت بام خانه ها و کنار درها و پنجره های همسایگان و ثروتمندان می روند و ضمن خواندن سرود و تصنیف، از دریچه ای، شال را آویزان می کنند. اهل خانه هدیه ای را به شال می بندند که معمولاً سکه، تخم مرغ، شاخه نبات، کله قند، جوراب یا نخودچی و کشمش است.

:: استان کرمان

در کرمان مقداری ذغال، نمک، سکه ی کم ارزش پول و کمی نان درکوزه خالی می ریزند و شب چهار شنبه سوری آن را از بالای بام به کوچه پرتاب می کنند تا بلا و کمبود از همه چیز مخصوصاً از آنچه در کوزه است دور شود.

:: استان گیلان

در روستاهای اطراف رشت، غروب شب چهارشنبه سوری، در پنج منطقه پوشال برنج را با فاصله کنار هم می چینند، سپس آنها را آتش می زنند و برای دفع چشم زخم، اسپند در آتش می ریزند و افراد هر خانواده از بزرگ به کوچک، سه مرتبه از روی آن می پرند و این ترانه را به گویش گیلکی می خوانند:
“گل گل چهارشنبه ، به حق پنجشنبه ، نکبت بی شه ، دولت بی یه ، زردی بی شه ، سرخی بی یه”
یعنی: آتش سرخ چهار شنبه! به حق پنجشنبه نکبت برود، دولت بیاید. زردی برود، سرخی بیاید.
پس از پریدن از روی آتش ترقه در می کنند به این معنی که از نحوست چهارشنبه در امان باشند. در این شب خورشت”ترشه تره” می پزند و آن را با کته، ماست و دوغ می خورند. صبح فردا (روز چهارشنبه) خاکستر برجای مانده از آتش شبانه را جمع می کنند و پای درختان میوه می ریزند به این نیّت که درختان بارورشوند و میوه ی بیشتری بدهند.

:: استان لرستان

در این شب در خرم آباد هیزم را به هفت دسته تقسیم می کنند و با فاصله های معینی در یک ردیف می چینند و آتش می زنند و با خواندن :
“زردی مه د تو، سرخی تو د مه”
یعنی: زردی من از تو و سرخی تو از من و از روی آن می پرند.

:: استان مازندران

در روستاهای مازندران در شب چهار شنبه سوری، علاوه بر کشتی گرفتن و اسپند دودکردن، انواع آشها پخته می شود از جمله “آش هفت ترشی” که از هفت نوع سبزی و هفت نوع ترشی و هفت نوع حبوبات در آن استفاده می شود و نیز “گزنه آش ” که یکی از سبزی های مصرفی در آن، گزنه است. اعتقاد براین است که خوردن این آش بسیاری از بیماریها و کسالتها را از بین می برد.

:: استان مرکزی

در این استان، علاوه بر مراسم آتش بازی، برای آمرزش اموات مقداری خرما یا شکر پنیر تهیه می کنند و یا حلوا درست می کنند و سرگذر می ایستند و به عابران تعارف می  کنند. هر رهگذر وظیفه دارد یک دانه بردارد و قبل از خوردن، برای آمرزش اموات خیرات دهنده، حمد و سوره ای بخواند و سپس خوراکی را بخورد.


تحریف آیین چهارشنبه سوری :

یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه های گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است، با منش، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها، اعتقاد به پروردگار، امید به زندگی، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان، در قالب نمادها، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود. رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود. بهتر است بگوییم، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند. پس امیدوارم دوستان عزیز با خواندن این مطالب، قشنگی این رسم کهن ایرانی را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های غیر مجاز خراب نکنند …

. . .

درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری

منبع : سایت تبیان / پرشین استار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 19:54  توسط ثمره  | 

سنگ صبور

  مانندنیلوفرمردابی باش ببین چطور درمیان مرداب زیبا روییده.سایه ای ندارد هرگز اما شجاعانه بر روی تکه برگی روی آب شناور مانده.مقاوم ماندن در برابر نا زیباییها را یاد بگیر.نگذار هر بادی که وزید تو را به این سو و آن سو ببرد.خودت را به روی برگ سبز زندگی ات به خدا بسپار تا به دریاها برسی.مانند نیلوفر مردابی باش خاری ندارد هرگز که آسیب برساندو بگذار هرازگاهی سنجاقکی که در ان حوالی پرواز می کند زیبایی تو را لمس کند.یک گل مردابی شاخه ای ندارد هرگز اما بدان در سختیها میتوان بهترین بود و بهترین ها را آفرید.   

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 13:11  توسط ثمره  | 

فداکاری

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:34  توسط ثمره  | 

کوتاه اما زیبا

باش با من که همه رهگذران می گذرند.همه خوبند ولی خوبتر از خوب تویی.

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا/فردا شد و باز هم تو گفتی فردا/امروز دلم مانده و یک دنیا

حزف/یک هیچ به نفع دل تو تا فردا

تو ای زیباترین شعر رهایی...تو ای گلبرگ سرخ آشنایی...میان کوچه های قلب تارم...به دنبا

ل تو می گردم کجایی؟ 

معجزه ها اتفاق می افتند تنها اگر شما به آنها اعتقاد داشته باشید.

افکار مثل چتر نجاتند تنها هنگامی کار میکنند که باز باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:33  توسط ثمره  | 

بی تو

    • هيچ كس ويرانيم را حس نكــرد

    • وسعت تنهائيــم را حـس نكــرد

    • در ميان خنده هـــــاي تلخ مــن

    • گريه پنهـــانـــيم را حـــس نكرد

    • در هجوم لحظه هاي بي كسي

    • درد بي كس ماندنم راحس نكرد

    • آن كـه با آغـــاز مــن مانوس بود

    • لحظه پــايـانـيم را حـس نـكرد ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 21:52  توسط ثمره  | 

تنهایی

گفتم کجا؟گفتا به خون

 

گفتم که کی؟گفتا کنون

 

گفتم چرا؟گفتا جنون

 

گفتم نرو خندیدو رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 18:43  توسط ثمره  | 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید 


 و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید


رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست


چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید


به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها

 
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید


آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد


مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید


 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم


هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید


خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد


ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید


منكه حتی پی پژواك خودم می گردم


آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:5  توسط ثمره  | 

نازک خیالی

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد


كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد


كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد


كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد


كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد


كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد


كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد


بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد


كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد


كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد


كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد


در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 11:7  توسط ثمره  | 

تنهایی

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه

 

ویران را

 

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

 

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از

 

من نمی ماند

 

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

 

درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

 

کسی حال من تنها نمی پرسد

 

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

 

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از

او

 

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:25  توسط ثمره  | 

نجات یافته

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده

بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا

 می نشست.


سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از

خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.


اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید

 که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.


بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.


از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:


« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »


صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از

خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.


نجات دهندگان می گفتند:


“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:45  توسط ثمره  | 

خدایا

خدایا


دلم را همچون نی لبکی چوبین برلبهای خود بگذار


و زیباترین نغمه ها را در فضای زندگی مردمان مترنم کن


چنان بنواز که هر جا نفرتی هست,عشق باشم من


هر جا زخمی هست,مرهم باشم من


هر جا تردیدی هست,ایمان باشم من


هر جا نا امیدی هست, روشنایی باشم من...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:32  توسط ثمره  | 

جملات فلسفی

1.      دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

2.      دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

3.      خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

4
.      غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

5.      گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

6.      حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

7.      زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

8.      چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

9.      مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

10.  لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد.

12.  رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

13.  چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو.

14.  دوست جديد دنياي جديد است.


15. همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند.

16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

17.  همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند.

18.  زندگي ساختني است نه گذراندني.

19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

21.  اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن.

22.  امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا.

23.  ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است.

24.  بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد.

25.  كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:58  توسط ثمره  | 

شوق سیب

تو به من خندیدی و

 نمیدانستی من به

چه شوق

سیب را از باغچه

همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند

 دوید

سیب را دست تو

دید

غضب آلوده به من

کرد نگاه

 سیب دندان زده از

دست تو افتاد به

خاک

و تو رفتی و خش

خش گام تو

تکرارکنان

 می دهد آزارم ومن اندیشه کنان

 غرق در این پندارم:

 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:56  توسط ثمره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:27  توسط ثمره  | 

نهایت عشق !

نهایت عشق !

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:25  توسط ثمره  | 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:19  توسط ثمره  | 

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی            

نهالی کاشت میون باغچه مهربونی

میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته یاس من می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید

میون کوچه باغ ها نور خدا می پیچید

اونهایی که نداشتند از خوبیها نشونه

دیدند که خوبی یاس باعث زشتیشونه

عابرای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

شاخه هاش و شکستند آدم های نا سپاس

یاس جوون مرگ ما تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت

پنهون ز نا محرمان تو باغ دیگه ای کاشت

                   هزار ساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس

                   اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:11  توسط ثمره  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 21:43  توسط ثمره  | 

با تو هر گاه گرم صحبت می شوم

 ذره ای از غصه ها کم می شود

کاش می شد تا ابد صحبت کنم                                                   

 کز تمام غصه ها راحت شوم 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 15:43  توسط ثمره  | 

عشق یعنی...

عشق یعنی...

 عشق یعنی هستی و دیوانگی         عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر       عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن          عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن      عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن        عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار              عشق یعنی هر چه بینی روی یار

عشق یعنی چشم به در دوختن        عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب         عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 عشق یعنی شاعری دل سوخته      عشق یعنی آتش افروخته

 عشق یعنی شعله بر خرمن ز دن     عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 عشق یعنی با پرستو پر زدن           عشق یعنی آب بر آذر زدن

 عشق یعنی انتظار و انتظار             عشق یعنی گفتگو با عکس یار

 عشق یعنی قطره دریا شدن          عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی قطعه شعری ناتمام    عشق یعنی بهترین حسن ختام 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 15:36  توسط ثمره  | 

حرفهای زیبا

حرفهای زیبا

ـ سعی کن مثل برف زندگی کنی چون عمر مثل باد میگذره.

ـ دستت رو بذار رو نصف صورتت به این پدیده میگن ماه گرفتگی.

ـ عرض زندگی مهم است نه طول ان.

ـ کوچکتر که بودیم دل بزرگتری داشتیم  امروز که بزرگیم چقدر دلتنگیم.

ـ دل بسته به سکه های قلک بودیم         دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگتر شدن خوب نبود                 ای کاش تمام عمر کودک بودیم.

ـ هر که تو را ندارد جز بی کسی چه دارد؟

ـ در وفا هیچکس استاد نیست ولی در بی وفایی همه استادند.

ـ اگر سنگ در رودخانه زندگی نمیکرد صدای آب هیچ وقت قشنگ نبود.

ـ آنان که ز ما دورند ولی در دل و جان اند          بسیار گرامی تر از     آنند که دانند.

ـ خدایا یاریم کن که اکر روزی/جایی/چیزی شکستم دل نباشد.

ـ اگر دل سپردن به دستت خطاست به تکرار باران خطا میکنم!!!

ـ بی گناهی کم گناهی نیست درمیدان عشق

                                      یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود.

ـ نه زمستانی باش که بلرزانی /نه تابستانی باش که بسوزانی/بهاری باش که برویانی.

ـ قربون اون دل پاکت برم که مثل یخچال ما هیچی توش نیست!!!!!!

ـ همه را دوست داشته باش تا خدا تو را دوست داشته باشد.

ـ تنها انتقامی که از دنیا میتونی بگیری شاد بودنه پس همیشه شاد باش.

 ـ آن قدر در کشتی عشقت نشستم تا سحر / یا به عشقت میرسم یا غرق دریا می شوم.

ـ سر کلاس/پای تخته/با یه تیپ شلخته/نوشتم زندگی بی تو سخته.

ـ هر کجا محرم شدی چشم از خیانت بردار / ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:29  توسط ثمره  | 

هان ای کوه بلند ای سرا پا همه پند

از تو این تجربه اموخته ام

که نلرزد تنم از عرش

و هراسی ندهم راه به دل

کاه بودن ننگ است

کوه می باید بود

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:20  توسط ثمره  | 

قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

 جرالدین دختر ماز تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم محو

 نمیسود.اما تو کجایی؟در پاریس؟روی صحنه  تئاتر پرشکوه

 شانزه لیزه؟

در نقش ستاره باش بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز

 تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را

 فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان.

جرالدین دخترم پدرت با تو حرف میزند.شاید شبی درخشش

 گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب است که

 این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بودو سقوط تو

 حتمی است.روزی که چهره یک اشراف زاده بی بندو بار تو را

بفریبد آن روز است که بند باز ناشی خواهد بود.بند بازان ناشی

 همیشه سقوط می کنند.از این رو دل به زرو زیور دنیا مبند.

بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن

 همه می درخشد.

دخترم هیچ کس وهیچ چیز را نمیتوان در این جهان یافت که

شایسته آن باشد که دختری حتی ناخن پای خود را به خاطر آن

عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست.

به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو

عریان کرده است.

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار بهتر از

پست و بی عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:25  توسط ثمره  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:32  توسط ثمره  |